خرید بک لینک
بی خوابی که عار نیست!

شب و روز برایش بی معنی بود. تاریکی و روشنی هم ربطی به روند و چگونگی کاروبارش نداشت. از زمانی که بیخوابی به سراغش آمده بود کمتر به آرزوهایش فکر میکرد. سوال اساسیاش چرایی این قضیه و چگونگی حل آن بود. چه میخوابید و چه نمیخوابید فرقی به حالش نمیکرد. یک بار که همسایه از او پرسیده بود چه حسی دارد. در جواب، عکسِ سوال را از خود همسایه پرسیده بود. راستی از اینکه ساعاتی از روز را باید بخوابیم چه حسی دارید؟ جواب دادن به این سوال کار آسانی نیست. اما همسایه از پسش برآمده بود؛ انسان بودن. این جواب معنایش کاملا روشن بود. آیا من انسان هستم؟ انسانها باید خواب بخشی جدایی ناپذیر از زندگیشان باشد. این جواب همسایه بود؟ یا اینکه کسی که خواب را فراموش کرده باشد انسان بودن را فراموش کرده است؟ داشت قضیه را پیچیده میکرد. منظور انسان نبودن او بود. اما در چنین شرایطی باید مسائل ساده را پیچیده کرد تا زمان دیرتر بگذرد. اتفاقا او مثل من و شما فکر نمیکرد. یک بار میگفت: بی خوابی باعث سرعت گذر زمان میشود. مگر میشود؟ بله چون احساس نمیکنی که دیروز گذشتهای دور بوده است و فردا آیندهای نزدیک. انگار امروز و فردا را باهم و در کنار هم احساس میکنی. اصلا زمان معنای دیگری دارد. مهمتر اینکه مسئله مرگ برجستهتر میشود. انگار زندگی یک روز بیشتر نیست. بخشی از آن را بیداری و بخشی دیگر را باید بخوابی. ضرورت مرگ را هم بهتر درک میکنی. تازه میفهمی چرا شب و روز مکمل همدیگراند، روز و شب واقعی زندگیات را درک میکنی.
دانا را همه روستا میشناختند. پسر کوچک حسن آسیاب. آسیاب داشتند. قدیم نانشان در روغن بود. بروبیایی داشت آسیاب حسن آسیابان. همه میدانستند دانا بعد از چند سال درجا زدن در کلاس اول ابتدایی ترک تحصیل کرده است. دوستی نداشت. بیرون نمیآمد. بچه که بود شبها میخوابید و روزها آسیاب را میچرخانید. از زمانیکه بعد سالها دوباره آسیاب نیمچه رونقی گرفته بود و او بیخواب، دیگر بیکار نمینشست و به مسائلی چون خواب و مرگ و روز و شب فکر نمیکرد. حسن آسیاب هم که بیناییاش را تقریبا از دست داده بود از بیخوابی دانا بسیار خوشحال بود. همه از خسیس بودن او هم خبر داشتند. حرفاش این بود؛ نانش را که میخورد، پس باید کارش را هم بکند. بیخوابی که عار نیست. بیکاری عار است. شب و روز ندارد گل پسر. تنش سالم. چند سال دیگر که آسیاب از رونق بیافتد، میبرماش به شهر و درمان دردش را پیدا میکنم.
چند سال بود که خواب نبود و کار بسیار. حسن آسیاب زنش را و بیناییاش را کامل از دست داده بود. پسرهایش در شهر سرگرم زندگی خودشان بودند و هیچ وقت یاد حسن آسیاب نمیافتادند. دختری هم که نداشت. کسی که بچههایش دلِ خوشی ازش نداشتهاند. چه انتظاری باید از فامیل داشت.
یک شب احساس خستگی زیادی کرد. از روی سکو خودش را روی ذرتهای آسیاب شده پرت کرد. ذرتها سرد و نمناک بودند. دمرو خوابید. چشمانش را بست اما خوابش که نمیبرد. تصمیم گرفت بخوابد. اما کارِ تمام نشدهای داشت. دست و صورتش را شست. داخل خانه شد. حسن آسیاب خوابیده بود. بیدارش کرد. عصبانی شد.
- چه میگویی ابله، مگر تو نمیفهمی آدمیزاد خواب دارد. نصفه شبی مرا بیدار کردهای که چه بگویی نادان؟
- خواستم باهم بخوابیم!
کنار هم هردویشان خوابیدند. آسیاب را خاموش نکرده بود صدایش میآمد.آنها دیگر خوابیده بودند.

۲۷/۸/۹۵

#کورشزارعرمشتی

برچسب: نویسنده: پویا نیکنام تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 1:51

صفحه بندی